تبليغاتX
....یه عاشق


....یه عاشق





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

پدر جان، باش و با بودنت باعث بودن من باش

روزت مبارک


نويسنده: مهسا مورخ: دوشنبه 15 تیر1388 در ساعت: 13:47
|+|

ما بی تو تا دنیاست ، دنیایی نداریم      

چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم

ای سایه سار ظهر گرم بی ترحم         

جز سایه دستان تو جایی نداریم 

تو آبروی خاکی و حیثیت آب  

دریا تویی ، ما جز تو دریایی نداریم

خورشید ، چشم توست،چشمان تو خورشید

تا نشکفد چشم تو ، فردایی نداریم

وقتی عطش می بارد از ابر سترون

جز نام آبی تو ، آوایی نداریم

شمشیرها را گو ببارند از سر بغض

از عشق ، ما جز این تمنایی نداریم

سلمان هراتی

   


نويسنده: مهسا مورخ: شنبه 13 تیر1388 در ساعت: 13:9
|+|

پدر
سالروز ولادت امام علی و روز پدر بر شما عزیزان و پدران عزیز مبارک

 


نويسنده: مهسا مورخ: شنبه 13 تیر1388 در ساعت: 12:42
|+|

عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من

شب هجران نکند قصد دل آزاری من

روزگاری که جنون رونق بازارم بود

تو نبودی که بیایی به خریداری مـن

برگ پاییزیم و خسته دل از باد خزان

باغـبان نیز نـیامد پـی دلـداری مـن

نويسنده: مهسا مورخ: چهارشنبه 23 بهمن1387 در ساعت: 13:39
|+|

آتش
باراني ام , باراني ام , باراني از آتش

 يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش

.

اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر

سوزان و من محبوس در زنداني از آتش

.

 اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد

 با واژه اي ممنوع  ، با انساني از آتش

.

 بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد

 بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش

.

 تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش

 بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش

.

 كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد

 من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش

.

 اين روزها محكوم  ِ اعدامم به جرم عشق

 در انتظارم بشنوم   ، فرماني از آتش


نويسنده: مهسا مورخ: یکشنبه 20 بهمن1387 در ساعت: 9:59
|+|

نام من عشق است، آيا می شناسيدم؟ - گمنام

نام من عشق است آيا می شناسيدم؟

زخمي ام زخمي سرا پا می شناسيدم؟

با شما طي کرده ام راه درازي را

خسته هستم خسته، آيا می شناسيدم؟

راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ

تا غزل هاي شما، آيا می شناسيدم؟

اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست

من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟

پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟

می شناسد چشم هايم چهره هاتان را

همچناني که شما ها مي شناسيدم

اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد

در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟

من همان دريايتان اي رهروان عشق

رود هاي روح دريا مي شناسيدم

اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود

عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟

در کفه فرهاد تيغه من نهادم من

من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟

مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام

با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟

من همانم آشناي سال هاي دور

رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟


نويسنده: مهسا مورخ: پنجشنبه 4 مهر1387 در ساعت: 23:35
|+|

زنی می رفت …
زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت.
نويسنده: مهسا مورخ: پنجشنبه 4 مهر1387 در ساعت: 23:31
|+|

*** جای ِ خالی ِ زندگی ***

یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .

شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!

این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند


نويسنده: مهسا مورخ: دوشنبه 1 مهر1387 در ساعت: 12:57
|+|

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir
نويسنده: مهسا مورخ: سه شنبه 26 شهریور1387 در ساعت: 3:26
|+|

دوستای عزیزم تصمیم گرفتم موضوع و قالب وبلاگمو تغییر بدم تا هم حال و هوای من و هم شما عوض شه لطف کنید نظر بدید البته اگه دوست دارین  
نويسنده: مهسا مورخ: سه شنبه 26 شهریور1387 در ساعت: 2:15
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir & +SMSFARSI+